رضا قليخان هدايت

1879

مجمع الفصحاء ( فارسي )

خسته ز نيش تيغ تو و نعل رخش تو * خونش به نهروان شد و گردش به قيروان اكنون يكى به پيشگه لهو برنشين * يك هفته حرص جنگ ز خاطر فرونشان بستان چو ناردان و چو گلنار باده‌يى * زان كش رخ و لبيست چو گلنار و ناردان مقصور شد مصالح كار جهانيان * بر حبس و بند اين تن رنجور ناتوان در حبس و بند نيز ندارندم استوار * تا گرد من نباشد ده تن نگاهبان هر ده نشسته بر در و ديوار سمج من * با يكدگر دمادم گويند هر زمان هين برجهيد زود كه حيلت گريست او * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان گيرم كه ساخته شوم از بهر كارزار * بيرون جهم ز گوشهء اين سمج ناگهان با چند كس برآيم در قلعه گرچه من * شيرى شوم دژآگه و پيلى شوم ژيان پس جنگ بىسليح چگونه كنم مگر * من سينه را سپر كنم و پشت را كمان زيراكه سخت گشته است از رنج و انده اين * چونان كه چفته گشته است از بار محنت آن اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن * بگداخت باز ز آتش دل مغز استخوان آگنده دل چو نار ز تيمار و هر دو رخ * گشته چو نار كفته ز اشك چو ناردان در هيچ‌وقت بىشفقت نيست كوتوال * هر شب كند زياده به من برد و پاسبان تا مر مرا كه حلقهء بندست بر دو پاى * هست اين دو ديده از خون گويى دو ناودان بندم چه بايد آهن كامروز مر مرا * بسته شود دو پاى به يك تار ريسمان دردا و اندها كه مرا چرخ دزدوار * بىآلت و سليح برد نزد كاروان چون دولتى بجست مرا محنتى فزود * بىگردن اى دريغ نبوده است گردران بر كوه رزم كردم و در بيشه صف زدم * در حمله برنتافتم از هيچ‌كس عنان هر هفته روز جنگى كردم به هفت روز * در قصّه‌ها نخواندم جز جنگ هفتخوان اكنون درين نهيب‌سرا سمج بسته در * بربند خود نشسته چو بر بيضه ماكيان ايضا در مدح سلطان همه زمين و زمان خرّم است و آبادان * بپادشاه زمين و به شهريار زمان ز دست فتنه برآمد به رزم او چنگال * به كام مرگ برآمد ز تيغ او دندان